از اونجایی که من کلا به حرف خاله جانم گوش می کنم کلا اصلا موضع سیاسی نداشتم و ندارم . خاله جان کلا همیشه تاکید می کنه که شماها اگه کار سیاسی بکنین من راضی نیستم ( مقصود از کار سیاسی لزوما کار نیست حتی می تونه هر نوع حرف سیاسی در مقابل هر کسی جز خاله جان رو هم شامل بشه ) . به خاطر همین خواستم خیالتون رو از همین اول راحت کنم که اصلا حرف سیاسی نمی خوام بزنم !
فک نکنین خاله جان من کلا همین جوری حرف می زنه ها ! خاله خبرهای تحریف شده صدا و سیما رو (نا)خواسته تحریف می کنه و از طریق مخابرات منتشر می کنه . بعد از اونجایی که منفی در منفی مثبت می شه این خاله جان ما چشم ما رو به روی حقیقت باز می کنه یه جوری که خودش هم تو کفش می مونه
خلاصه گفتم که من کلا به همه ی تحلیل ها و اخبار و پیش بینی های این خاله جانم اعتماد کافی و وافی دارم به همین خاطر و البته به خاطر احترامی که براش قائلم مجبورم کمی تا قسمتی به توصیه هاش عمل کنم .
بعد روز قدس که امتحان بزرگی در مقابل اندیشه ی سخیف ملی گرایی ه ! ما که رفته بودیم فقط ه فقط الله اکبر گفتیم ! فقط اا !
ولی خب در اصل من و سه جان یه جایی برای یه کاری قرار گذاشته بودیم که از قضا وسط مسیر راهپیمایی بود ! یعنی اصلا باور کنید خیلی اتفاقی رفته بودیم !
اصلا ما آدمای سیاسی ای نیستیم !
حالا اینجا یاد یه خاطره ای افتادم که بی ربط به ماجراس! چن وقت پیش من به صورت خیلی نامحسوس رفته بودم بین این خواهرای بسیجی بعد کفر یه خواهر بسیجی رو درآوردم ( با عرض پوزش کرمم گرفته بود ) حالا اینا مهم نیست مهم اینجاست که نمی دونین که کفر این خواهر بسیجی که دراومد من از اونجایی که یه مدت تیزهوشان می رفتم فهمیدم . بعد خواهر بسیجی وارد بخش عملی کار که خواست بشه من که می دونستم این بسیجیا به انواع و اقسام سلاح های گرم و سرد مجهزن ( تو تیزهوشان یاد گرفته بودم البته) پامو گذاشتم به فرار !
بعد اونجا بود که بین خودمو و خدای خودم یه مناجاتی کردم... گفتم خدای من این بسیجیای که انواع سلاح های گرم و سرد رو دارن ... ما هم که کسی رو جز تو نداریم ...
بعد هنوز مناجات من با خدای خودم که واقعا ریشه گرفته از محبت اهل بیت ه ! تموم نشده بود که با صدای مهیبی به خودم اومدم و دیدم که خواهر بسیجی در حین دنبال کردن من توی در خورده بود و متوقف شده بود و ناگفته نماند که به بیت المال هم آسیب زده بود .
خواهر بسیجی مزبور تا 2 روز کتف درد داشت البته من سعی می کردم به روش نیارم که چقدر خدام بزرگه !
بعد داشتم میگفتم ما که سیاسی نیستیم !این حرفا چیه !
روز قدس که ما رفته بودیم بعد هی من سعی کردم با کودک ه سه تماس (به ضم ت) بگیرم . هی هی هی هی ! یعنی از اول تا آخرش یا داشتم با سه جان تماس می گرفتم یا داشتم الله اکبر می گفتم
بعد نمی دونید که چی شد ... من و سه جان اون روز همدیگه رو ندیدیم ! بگو چرا ؟ چون سه جان موبایلش خاموش بود .
بعدها فهمیدم که سه جان با آگاهی کافی با موبایل خاموش به تنهایی اومده 7
حالا این سه جان که سر قرار با من نیومد کجا رفت خدا و بقیه عالمن !
بعدش هم کودک سه کلا خطش رو عوض کرد ایرانسل گرفت که حتی در صورت روشن بودن گوشیش نتونیم باهاش تماس بگیریم
بعدترش رو نمی دونی چی شد !!! همین هفته ی پیش بود که به صورت یه هویی دچار شد ! اونم دچار آنفولانزا !
حالا از کجا و چه جوریش واسه ما هم سواله والا
حالا همه ی اینا به کنار امروز رو بگو ! ساعت 3 به بهانه ی اینکه می خواد بره دانشگاه جزوه هاشو برداره تو میدون انقلاب ا زمن و چهار جان جدا شد که بعدش بره خونه ! تا ساعت 8 شب خونه نرفته بود
بعد هرچی بهش می گم کجا می ری ؟ چی کار می کنی ؟ آخه سه جان تو که آدم سیاسی ای نیستی ! به من بگو چرا این قدر مشکوک (به فتح و) می زنی
همش آدمو می پیچونه !
همش می گه خفه شو خفه شو ...
من احتمال می دم که دچار شده باشه !
سه جان با ما حرف بزن دچار چی شدی آخه ؟!
اگه حرف نزنی مجبور میشیم از برخوردهای فیزیکی استفاده کنیم . می دونی که ما رفقات بسیجی ه دارای انواع و اقسام سلاح های گرم و سرد هم زیاد داریم .
کودک ه تمبل ه نگران 